منو
 صفحه های تصادفی
نور پیامبر اکرم پیش از ولادت
شاه عباس و شاهزادگان صفوى
جغد طویله ای
خطبه امام حسین علیه السلام در مذمت بنی امیه
روایت
اوربیتال های f
استحباب نام جعفر و حمزه
بافت چوب پنبه و عدسک
ماهیت دشمنان علی علیه السلام در گروههای مختلف
جامعه شناسی قشرها و نابرابریها
 کاربر Online
895 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  چهارشنبه 07 دی 1384 [09:45 ]
  ایمان
 

یک روز صبح کوهنورد جوانی برای کسب نام ، تصمیم گرفت که به تنهایی از یک
کوه مرتفع بالا برود
آنقدر بالا رفت و رفت که دیگر هوا تاریک شد و درآن
هوای مه گرفته و تاریک تقریبا جایی رو نمی دید ، ولی
بازهم به راهش ادامه داد ، که درحال همین سنگ زیر پایش
لغزید و جوان سقوط کرد....

در هنگام سقوط تمام زندگیش ، تمام کارهای خوب و
بدش از نظرش عبور می کرد

احساس وحشت و احساس بلعیده شدن توسط
زمین توانایی انجام هر کاری رو برای نجات خودش
از او گرفته بود..

در همان حال فریاد زد: خدایا کمکم کن

ناگهان طنابی که دور کمرش بسته شده بود محکم
شد و او بین زمین و آسمان معلق ماند.

ندایی از آسمان بر آمد: بندهء من ، آیا تو باور داری که
من میتوانم به تو کمک کنم؟

جوان گفت: بله خوب‌،تو خدایی ، تو قادری ، حتما
می توانی من را نجات بدهی..!!

باز ندا آمد : اگر به قدرت من ایمان داری ، طنابی که
به دور کمرت بسته شده را باز کن..

جوان اندکی تامل کرد ، بعد با تمام وجود محکم از طناب
چسبید................

صبح روز بعد گروه امداد کوهستان ، جوان یخ زده ای را-که با دو
دست طنابی که به او بسته شده بود محکم چسبیده بود- پیدا
کردند ، در حالی که تنها یک متر با زمین فاصله داشت





  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  جمعه 09 دی 1384 [10:40 ]
  >ایمان
 

به نظر شما این نکات تربیتی را باید در انجمن ادبیات گذاشت؟
ادبیات که این چیزا نیست.

  امتیاز: 0.00