منو
 کاربر Online
187 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  یکشنبه 10 مهر 1384 [04:29 ]
  داستان بیژن و منیژه
 

دارا

IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII

IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII


داستان بیژن و منیژه



شـبی چون شبه روی شسته بقیر
نـه بـهرام پیدا نـه کیوان نـه تیر
دگرگونـه آرایشی کرده ماه
بـسیچ گذر کرده بر پیشـگاه
شده تیره اندر سرای درنـگ
میان کرده باریک و دل کرده تـنـگ
ز تاجـش سـه بـهره شده لاژورد
سـپرده هوا را بزنـگار و گرد
سـپاه شـب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گـسـترده از پرزاغ
نـموده ز هر سو بچشـم اهرمـن
چو مار سیه باز کرده دهـن
چو پولاد زنـگار خورده سـپـهر
تو گـفـتی بـقیر اندر اندود چـهر
هرآنـگـه کـه برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشـت گرد
چـنان گـشـت باغ و لب جویبار
کـجا موج خیزد ز دریای قار
فرو ماند گردون گردان بـجای
شده سست خورشید را دست و پای
سـپـهر اند آن چادر قیرگون
تو گفـتی شدستی بـخواب اندرون
جـهان از دل خویشتـن پر هراس
جرس برکـشیده نگـهـبان پاس
نـه آوای مرغ و نـه هرای دد
زمانـه زبان بسـتـه از نیک و بد
نـبد هیچ پیدا نـشیب از فراز
دلـم تـنـگ شد زان شب دیریاز
بدان تـنـگی اندر بجستـم ز جای
یکی مـهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواسـتـم زو چراغ
برفـت آن بـت مـهربانـم ز باغ
مرا گفـت شمعـت چباید هـمی
شـب تیره خوبـت بـباید هـمی
بدو گفتـم ای بـت نیم مرد خواب
یکی شـمـع پیش آر چون آفـتاب
بـنـه پیشـم و بزم را ساز کـن
بچـنـگ آر چنـگ و می آغاز کن
بیاورد شـمـع و بیامد بـباغ
برافروخـت رخشـنده شمع و چراغ
می آورد و نار و ترنـج و بـهی
زدوده یکی جام شاهـنـشـهی
مرا گـفـت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غـم آزاد دار
نـگر تا کـه دل را نداری تـباه
ز اندیشـه و داد فریاد خواه
جـهان چون گذاری همی بـگذرد
خردمـند مردم چرا غـم خورد
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخـت
دلـم بر هـمـه کام پیروز کرد
کـه بر مـن شـب تیره نوروز کرد
بدان سرو بن گفـتـم ای ماهروی
یکی داسـتان امشـبـم بازگونی
کـه دل گیرد از مـهر او فر و مـهر
بدو اندرون خیره ماند سـپـهر
مرا مـهربان یار بشـنو چگـفـت
ازان پـس که با کام گشتیم جفـت
بـپیمای می تا یکی داسـتان
بـگویمـت از گفـتـه باسـتان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جـنـگ
هـمان از در مرد فرهنگ و سنـگ
بگـفـتـم بیار ای بـت خوب چهر
بـخوان داسـتان و بیفزای مـهر
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
کـه آرد بـمردم ز هرگونـه کار
نـگر تا نداری دل خویش تـنـگ
بـتابی ازو چـند جویی درنـگ
نداند کـسی راه و سامان اوی
نـه پیدا بود درد و درمان اوی
پـس آنگـه بگفت ار ز من بشنوی
بـشـعر آری از دفـتر پـهـلوی
هـمـت گویم و هم پذیرم سپاس
کـنون بشنو ای جفت نیکی‌شناس


شبه(به فتح حرف اول و کسر دوم) یعنی سنگ سیاه براق آنرا شبح تلفظ نکنید.
انگشت(فتح الف -سکون نون -کسر کاف و سکون دو حرف آخر) یعنی ذغال آنرا انگشت مثل انگشت دست نخوانید






  امتیاز: 0.00