منو
 صفحه های تصادفی
محمد بن ابی الساج
پوشش دیواری صفحه ای
تغییر شکل نسبی «strain »
شیر «ماده غذایی»
هدف نبوت ها و بعثت ها
بهرامشاه از سلاجقه ی کرمان
آلبوم بقیع
احیای روح عبادت و عدالت در زمان امام مهدی علیه السلام
آیا فرد شادی هستید؟
امام علی علیه السلام، آگاه ترین فرد به قرآن و سنت
 کاربر Online
342 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline حمیده کاشیان 3 ستاره ها ارسال ها: 195   در :  پنج شنبه 17 شهریور 1384 [07:54 ]
  شمع مرده
 

فصل پنجم
----------------------

برف خیال تو

در دستهای دوستی من

بیش از دمی نماند

ای روح برف پوش زمستان

پنداشتم که پیک بهاری

پیراهنت به پاکی صبح شکوفه هاست

پنداشتم که می رسی از راه

فرخنده تر ز معنی الهام

در لفظ زندگانی من خانه می کنی


پنداشتم که رجعت سالی

از بعد چار فصل

یا بعثت دوباره ی خورشید

در شام جاهلیت یلدا . . .


اما تو فصل پنچم و مهر دوباره ای

ای روح سرد زمستان !

دیگر از آن طلوع طلایی چه مانده است؟

جز این غروب زرد


روز خوشی که دیدم ، آیا به خواب بود ؟


شب با هزار چشم

خندد به من که : روز تو در خواب می گذشت

روزی که شمع مرده در آن

آفتاب بود . . . .


از نادر نادرپور

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  جمعه 18 شهریور 1384 [11:16 ]
  >شمع مرده
 

با سلام

فکر کردم شعر " یاد آر ز شمع مرده یاد آر " از دهخدا را نوشته اید .

پس لطفا آن را هم برایمان بنویسید تا بیشتر صفا کنیم .cool

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  جمعه 18 شهریور 1384 [11:16 ]
  > شمع مرده
 

دارا

در بیابان فراخی که از آن میگذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب مینگرم
هیچکس نیست بجز باد و درخت
که یکی مست و یکی بیخبر است
خاطر آشفته زخود میپرسم
که اگر همره من شِطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است
پاسخی نیست بیابان خالیست
کوه در پشت درختان تنهاست
وانچه من میشنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه نزدیک تر است
چشم من دیگر بار
در تکاپوی شناسایی او
نگهی سوی قفا میفکند
ماه در قعر افق
چون نقابیست که خورشید به صورت زده است
تا مگر در دل شب رهزنی آغاز کند
من به خود میگویم
این همانست که شبها بامن
سوی پایان جهان رهسپر است
آه ای سایهء افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی:
جای پا های هزاران شب را
با نقوش قدم صد ها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارات ترا خواهد گفت :
کین وجودی که ز بانگ قدمش میترسی
مرگ در قالب روزی دگر است

لوس آنجلس نوامبر 1991

زنده یاد نادر نادر پور




  امتیاز: 0.00    نمایش یاسخ های این پست  
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  دوشنبه 21 شهریور 1384 [12:48 ]
  > شمع مرده
 

دارا

با سلام و برای آقای قدوسی عزیز


نا گفته

شعری است در دلم
شعری که لفظ نیست ,هوس نیست ,ناله نیست.
شعری که آتش است
شعری که میگدازد و میسوزدم مدام
شعری که کینه است و خروش و انتقام
شعری که آشنا نماید به هیچ گوش,
شعری که بستگی نپذیرد به هیچ نام

شعریست در دلم
شعری که دوست دارم و نتوانمش سرود
میخواهمش سرود و نمیخواهمش سرود
شعری که چون نگاه نگنجد به قالبی,
شعری که چون سکوت فرومانده بر لبی
شعری که شوق زندگی و بیم مردن است
شعری که نعره است و نهیب است و شیون است
شعری که آتش است!
شعریست در دلم ,
شعری از آنچه هست,
شعری از آنچه بود

زنده یاد نادر پور

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  دوشنبه 21 شهریور 1384 [12:48 ]
  > شمع مرده
 

سلام دارا

کهن دیارا

کهن دیارا دیار یارا! دل از تو کندم , ولی ندانم
که گر گریزم ,کجا گریزم , وگر بمانم, کجا بمانم

نه پای رفتن ,نه تاب ماندن ,چگونه گویم ,درخت خشکم
عجب نباشد ,که گر تبرزن, طمع ببندد ,در استخوانم

درین جهنم ,گل بهشتی ,چگونه روید, چگونه بوید؟
من ای بهاران ز ابر نیسان, چه بهره گیرم ,که خود خزانم

به حکم یزدان ,شکوه پیری, مرا نشاید ,مرا نزیبد
چرا که پنهان ,به حرف شیطان, سپرده ام دل که نوجوانم

صدای حق را ,سکوت باطل, در آن دل شب , چنان فروکشت
که تا قیامت ,درین مصیبت , گلو فشارد, غم نهانم

کبوتران را, به گاه رفتن , سر نشستن , به بام من نیست
که تا پیامی, به خط جانان, ز پای آنان , فروستانم

سفینه دل , نشسته در گل ,چراغ ساحل ,نمی درخشد
درین سیاهی, سپیده ای کو ؟ که چشم حسرت, در او نشانم

الا خدایا , گره گشایا ! به چاره جویی , مرا مدد کن
بود که بر خود, دری گشایم ,غم درون را , برون کشانم

چنان سراپا, شب سیه را ,به چنگ و دندان درآورم پوست
که صبح عریان ,به خون نشیند ,برآستانم, درآسمانم

کهن دیارا ,دیار یارا, به عزم رفتن , دل از تو کندم
ولی جز اینجا ,وطن گزیدن , نمی توانم , نمی توانم


تهران آبان 1357
زنده یاد نادر نادر پور



  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  دوشنبه 21 شهریور 1384 [12:48 ]
  > شمع مرده
 

دارا

آخرین فریب

گر آخرین فریب تو, ای زندگی! نبود
صد بار تا بحال, رها کرده بودمت
زان پیشتر که باز مرا سوی خود کشی
در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

هربار کزتو خواسته ام بر کنم امید
آغوش گرم خویش به رویم گشاده ای
دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست
اما درین فریب فسونها نهاده ای

در پشت پرده ,هیچ نداری جز این فریب
لیکن هزار جامه بر اندام او کنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب کنی و مرا رام او کنی:

روزی نقاب عشق به رخسار اونهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور و شعر و هنر نام او کنی
تا سر به آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی !دریغ که چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

اردیبهشت 1333

زنده یاد نادر نادر پور



  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  دوشنبه 21 شهریور 1384 [12:48 ]
  > شمع مرده
 

دارا

آخرین شعر زنده یاد نادر نادرپور قبل از مرگش او این شعر را تقدیم به همسرش ژاله کرده است

به ژاله عزیزم

گفتگویی در تاریکی

در نیمه شبهایی که من بیمارم و بیدار
وز هیچ روزن, هیچ نوری آشکارا نیست :
آوای آرام نفسهای عمیق تو
از لابلای تیک تاک دائم ساعت
با زیر و بم های دلم همراه میگردد,
آنگاه میبینم که گر اندیشه ام تنهاست
دیگر دلم در تنگنای سینه تنها نیست .

آهسته سر خم میکنم بر روی بالینت:
مژگان در هم خفته ات را نرم میبوسم
سنگینی این بوسه را حس میکنی بر چشم
میخندی و,من گونه ات را گرم میبوسم
هرچند بانگ خنده ات میپیچدم درگوش
اما در امواج سیاه شب:
رخسار خندانت هویدا نیست.

کبریتی آتش میزنم آرام
تا از فروغش چهره ات را روشنی بخشم
اما, به زودی ,آن شرار سرخ گوگردین
-افتان وخیزان بر دو انگشت کبود من-
در پیچ و تاب رقص میمیرد,
وز نو, فضای خوابگاه کوچک ما را
تاریکی انبوه میگیرد,
با خویش میگویم که غیر از مهلتی کوتاه ,
در لحظه,دیدار سیمای عزیز تو :
چشم مرا بخت تماشا نیست

چون کودکی از ترس تاریکی
راهی به آغوش تو میجویم
وز وحشت چیزی که نامش را نمیدانم
این راز را ,دزدانه در گوش تو میگویم :
کای از تمام مهربانان جهان بهتر!
ای همسفر ,ای دوست ,ای دلدار ,ای مادر
فریاد کن چندان که حتی مرگ سنگین دل
در لحظهء موعود, از هم نگسلد ما را

زیرا در آشوب جهان ما هر دو میدانیم
کز ازدحام آدمیزادان
ور آنچه موجود است در آفاق بی پایان:
سهمی اگر ماراست ,جز تنهای مانیست
وین خانهء کوچکتر از قایق
ما:سرنشینان پریشان روزگارش را
بر پهنهء دریای غربت پیش میراند
اما در آفاق هراس انگیز این دریا :
شب چیرگی دارد,
وز هیچ سوی ظلمتش راهی به فردا نیست.


لوس آنجلس
آذر 1378
دسامبر 1999

نادر نادر پور

عکس ژاله و نادر نادرپور را ببینید

{http://www.naderpour.com/Photos/Nader%20and%20Jaleh%20Naderpour-1.jpg}

{http://www.naderpour.com/Photos/Cover%20Naderpour-1.jpg}




  امتیاز: 0.00