منو
 کاربر Online
267 کاربر online
 : عمومی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline خدیجه جفاکش 3 ستاره ها ارسال ها: 204   در :  شنبه 29 مرداد 1384 [13:25 ]
  حکایتی از مولوی
 


مرد عابدی همیشه به درگاه خداوند راز و نیاز می کرد . روزی شیطان او را به وسوسه انداخت و گفت : ای مرد!این همه الله الله گفتی ،یک مرتبه از خدا لبیک نشنیدی .او ناامید شد و راز و نیاز را ترک کرد . هاتفی به او ندا داد که چرا مناجات با خدا را ترک کردی؟ گفت:برای اینکه هرگز از خداوند جواب نشنیدم . به او گفته شد : آن خدا،خدا گفتن تو، در فضای معنوی قرار گرفتن تو،جواب و لبیک خداوند است و آن سوز دل و اشک نیمه شب ات ،پیام و رهنمون حضرت حق است . هزاران جاهل و سلطان و مالک و خان و قلدر،باشند که خدا به آنها انواع نعمت داده و هرگز یک دردسر کوچک به آن ها نداده تا به یاد خدا نیفتند و از خدا و توفیقات معنوی و اسرار غیب بی خبربمانند و مستحق عذاب بزرگ گردند.



گفت شیطان آخر ای بسیار گو
این همه الله را لبیک کو؟

او شکسته شد و بنهاد سر
دید در خواب خضر را در خضر

گفت آن الله تو لبیک ماست
نیاز و درد و سوزت پیک ماست

حیله ها و چاره جویی های تو
جذب ما بود و گشاد این پای تو

ترس و عشق توکمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیک هاست

جان جاهل زین دعا جز دور نیست
زان که یا رب گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند

داد فرعون را صد ملک و مال
تا بکرد او دعوی عز و جلال

در همه عمرش ندید او درد سر
تا ننالد سوی حق آن بد گهر

...



  امتیاز: 1.40