منو
 کاربر Online
339 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  پنج شنبه 27 مرداد 1384 [15:33 ]
  داستانهای کوتاه،کوتاه،کوتاه
 


(مهمان)



پیرزنی در خواب به خدا گفت «خدایا من خیلی تنها هستم .آیا مهمان خانه من می شوی؟»ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد،با عجله شروع به آب وجارو کردن خانه کرد،رفت و چند نان تازه خرید وخوشمزه ترین غذایی را که بلد بود ،پخت . سپس نشست ومنتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد . پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد.
پشت در پیرمرد فقیری بود. پیر مرد ازاو خواست تا غذایی به او بدهد.پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد فقیر داد زدودررا بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تااز سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست وغرغرکنان به خانه برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد.این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ،پس باعجله به سوی در دوید. دررا باز کرد ولی اینبار نیز زن فقیری پشت در بود.زن فقیر ازاو کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ،با دادوفریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن نا امید شد وبا ناراحتی سر به آسمان بلند کردو به خدا گفت :خدایا،مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می ایی؟
جواب آمد که من سه بار به خانه ات آمدم وتو هر سه بار در را به روی من بستی!

نوشته:جاهد مصطفی العماری


  امتیاز: 1.80     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline سمیه یاری 3 ستاره ها ارسال ها: 237   در :  پنج شنبه 27 مرداد 1384 [17:56 ]
  Re: داستانهای کوتاه،کوتاه،کوتاه
 

با سلام .
آیا کتابی از این نویسنده سراغ دارید ؟

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  دوشنبه 31 مرداد 1384 [17:37 ]
  Re: داستانهای کوتاه،کوتاه،کوتاه
 


آفرین

متن زیبایی بود

به نظر من هم کتاب این نویسنده را معرفی کنیدexclaim

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  یکشنبه 13 آذر 1384 [08:31 ]
  متشکرم
 

با سلام
آفرین بر این قلم شیوا که تشکر از او در توان ما نیست.
به نظر من هم باید کتابی از این نویسنده معرفی گردد.

  امتیاز: 0.20     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   ناشناس   در :  دوشنبه 12 دی 1384 [08:05 ]
  > داستانهای کوتاه،کوتاه،کوتاه
 

خب که چی؟
لطفا از بقیه ی نویسنده ها هم بنویسید.
این یکی خیلی ضاغارت بود!!!

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline بابک خسروشاهی 3 ستاره ها ارسال ها: 473   در :  دوشنبه 12 دی 1384 [10:32 ]
  > داستانهای کوتاه،کوتاه،کوتاه
 

سلام

مثل این که مسخره کردن چیزهای که مخالف عقایدمون هستند و یا فقط با سلیقه ما جور در نمی آیند مد شده. با این همه مدهای جالب!!!، باید از خدا بخواهیم ما را دمده نگه داره.

  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline لیلا مهرمحمدی 3 ستاره ها ارسال ها: 411   در :  سه شنبه 13 دی 1384 [09:26 ]
  > داستانهای کوتاه،کوتاه،کوتاه
 


کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.»اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.»
خداوند لبخند زد «فرشته تو باریت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: «من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: «فرشته تو ، زیباترین و شیرین ‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟»
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.»
کودک سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »
- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی به قیمت جانش تمام شود.»
کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم ، ناراحت خواهم بود.»
خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.»
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:
«نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کنی .»


  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline ندا عربان 3 ستاره ها ارسال ها: 102   در :  سه شنبه 13 دی 1384 [12:15 ]
  > داستانهای کوتاه،کوتاه،کوتاه
 

یک گاریچی بود که هر وقت وارد شهر می‌شد، ماموران و گزمه‌هایی که رفت و آمد انسانها و کالاها را کنترل می‌کردند با دقت آدمها و کالاهایی را که در

گاری بود بررسی می‌کردند و آخر سر به گاریچی می‌گفتند که می‌تواند برود چون هیچ چیز مشکوک یا تقلبی در گاری نبود، گاریچی هم خوش و خندان

راهش را ادامه می‌داد و می‌رفت. زیر لب زمزمه می‌کرد و با خود می‌گفت: چه خوب این مسئولان و ناظران که نگهبان دروازه‌اند، هیجگاه به ذهنشان

نمی‌رسد که "گاری دزدی است"؛ مدام توی گاری را تفتیش می‌کنند!


  امتیاز: 0.00     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline ندا عربان 3 ستاره ها ارسال ها: 102   در :  یکشنبه 02 بهمن 1384 [10:28 ]
  > داستانهای کوتاه،کوتاه،کوتاه
 

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.



آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:

«حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.»

پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید؟»

زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.»



پسرک گفت: «مطمئن بودم با او نسبتی دارید.»

دان کلارک

http://alivaram.com

  امتیاز: 0.00