منو
 کاربر Online
438 کاربر online
 : ادبی
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline محمد رضا قدوسی 3 ستاره ها ارسال ها: 916   در :  یکشنبه 12 تیر 1384 [20:34 ]
  یک سؤال خطرناک
 

با سلام

بازهم ببخشید که ...redface

لطفا توضیح دهید که چرا احمد شاملو این قدر طرفداران جدی و معتقد و دشمنان معتقدی دارد ؟

اصولا چراتا این حد سخن از شاملو گفتن ، سیاسی شده است ؟

بله دیگه .... ما هم بله wink

  امتیاز: 0.60     
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline سلیمه_مقصودلو 3 ستاره ها ارسال ها: 90   در :  سه شنبه 14 تیر 1384 [22:07 ]
  > یک سؤال خطرناک
 

آقای قدوسی عزیز
سنگی در دریاچه ی انجمن ادبی انداخته اید به ظاهر کوچک اما با تکانه هایی بس بزرگ. از خود می پرسم آیا می توانم به پرسشی چنین مهم جوابی در خور بدهم؟ با این که پیشاپیش جواب سئوال خود را می دانم اما با علم به این که در دنیای نسبیت زده ی امروز هیچ پاسخی بهترین و آخرین نیست ،تلاش خود را می کنم. ( راستی تا به حال پیش آمده که با مسئله ای بسیار ساده و در عین حال بسیار سخت مواجه شوید؟)به هر حال باب گفتگو در این مورد همچنان باز است و ما از همه ی نظرات – چه موافق و چه مخالف- استقبال می کنیم. و اصلاً مگر هدف این انجمن چیزی غیر از این است؟
احمد شاملو برای من یک مصداق است ؛ مصداق انسان های بزرگ با استعداد سرشار، روحیه سرسخت و انعطاف ناپذیر.اینان در تاریخ ظهور می کنند، مدت زمانی زندگی می کنند و سر انجام چون همه می میرند. اما سنجش آنان با معیار های انسان های عادی به گمان من ظلمی در حق آن هاست.پرسیده اید چرا شاملو و صحبت کردن از شاملو سیاسی است.جواب ساده است: چون خود شاملوسیاسی است ، چون انسان آگاه سیاسی است. ایتالو کالوینو ، نویسنده ی ایتالیایی زمانی گفته بود که هنرمند نمی تواند سیاسی نباشد و این یعنی آگاه بودن به شرایط اجتماعی که هنرمند در آن زندگی می کند ، هم چنان که سارتر هم معتقد است که وظیفه ی نویسنده آگاه کردن مخاطبانش به پلیدی های اجتماع است نه آن که نظریه ای خاص یا اصلی فلسفی را در آثارش اثبات کند ، و هم چنان که خود شاملو هم در شعرش گفته : خاموشی تقوای ما نیست.این انسان ها نه می توانند خاموش بنشینند نه در قالب حکومت ها بگنجند.اعتراض به بی عدالتی ، به نقض حقوق انسانی جوهره ی آثارشان است. «عصیان می کنم ، پس هستم.» (1) ما می ترسیم ، با پچپچه به حریم قدسی بعضی سنت ها نزدیک می شویم ، حال آن که شاملو جرئت می کندو با بی رحمی این حریم قدسی را در هم می شکند ، آن هم با کفش! به نظر من بزرگ ترین خصوصیت شاملو و شاملو ها در همین جسارت ستودنی است.تاریخ هم سرشار از نمونه های آن است؛ نویسندگان و شاعران نفی بلد شده ای که حکومت ها سخن شان را تاب نیاورده اند ، از داستایوفسکی و البیاتی تا میلان کوندرا و توماس مان.
ما می توانیم شاملو را تصدیق کنیم یا رد کنیم یا از کنارش رد شویم و وانمود کنیم که متوجه حضورش نشده ایم اما در هر صورت تنها خاطر مبارک خود را آزرده ایم!خوانندگان آثارش ،تیتراژ آن ها از ابتدا تا کنون – در حالی که الان کمتر کتاب شعری حتی به نوبت چاپ دوم می رسد- در سراسر جهان شاهدان صادق تلاش بیهوده ی ما هستند.

این نامه ادامه دارد....

1- سخن آلبر کامو ، نویسنده ی الجزایری الاصل فرانسوی قرن بیستم. این گونه جملات « من .... می کنم ، پس هستم.» هم داستانی طولانی دارند. بد نیست زمانی هم به آن ها بپردازیم.در حقیقت چکیده ی روح هر دوره ای را می توان در این جمله ها پیدا کرد.




  امتیاز: 0.00    نمایش یاسخ های این پست  
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline سلیمه_مقصودلو 3 ستاره ها ارسال ها: 90   در :  پنج شنبه 16 تیر 1384 [12:14 ]
  > یک سؤال خطرناک
 

آقای قدوسی عزیز
نه من توان آن را دارم که نظر مثبت خودم را در مورد شعر شاملو اثبات کنم ، نه اصلاً قصد چنین کاری را دارم. چرا که " مشک آن است که خود ببوید..." نه حمله های منتقدان نه کج فهمی های استادان و نه سینه زدن های داعیه داران ادبیات هیچ کدام باعث مقبولیت شعر شاملو در ذهن مردم نمی شود. شعر شاملو و شعر هر شاعر دیگری اگر واقعاً و اصالتاً خوب و زیبا باشد در حافظه ی تاریخی مردم ثبت می شود و در نهایت بهترین قاضی خود تاریخ است ، نه؟
هر حمله ای به سنت ها خوب نیست. اگر بنایی را خراب می کنیم باید پیش از آن پایه های ساختن خانه ای محکم تر را بنیان گذاشته باشیم. پیش از هر کسی در ادب معاصر نیما به فکر ویران کردن پایه های سست عروض سنتی و مهم تر از آن از میان بردن جهان بینی مثله شده و رنگ و رو رفته ی شعر سنتی افتاد . و نقطه ی افتراق نیما از سایرینی که قبل از او به این ویرانی دست زده بودند نیز همین بود؛ چرا که نیما دریافت اگر ما قالب را عوض می کنیم باید محتوای درون آن را هم تغییر دهیم . نمی شود پوسته ای بر حرف های نخ نما شده پوشاند و بر آن نام انقلاب ادبی گذاشت. بنابر این راز ماندگاری نیما و عنوان پدر شعر نو یافتنش هم به همین دلیل بود: نیما فرزند زمانه ی خود بود. او دریافت که نمی توان با همان استعاره ی های چشم نرگس و سنبل زلف و لب لعل ، درد های مردم این دوران را بیان کرد. پس نیما با چنته ای خالی این بنا را ویران نکرد ، او طرحی نو بر این ویرانه افکند. شاملو شاگرد به حق نیما است تا میانه ی راه. لیک او به رونویسی و تقلید از استاد راضی نمی شود ، از معلم خود نیز فرا تر می رود ، اما چگونه؟ بهتر از هر سند و مدرک دیگری حرف های خودش اثبات این مدعایند:
" حقیقت این است که اگرچه ضربه ی اول را نیمای بزرگ فرود آورد و بیداری نخستین را او سبب شد ، این ضربه در آن روزگار تنها گیج کننده بود : با فریاد نیما از خوابی مرگ نمون بیدار شدیم با احساس شدید گرسنگی. اما در گنجه های گذشته ی خانه ی خود چیزی نمی یافتیم ، زیرا هنوز نگاه مان از خواب چندین ساله سنگین بود.این بیداری کافی نبود. پس به یاری فرانسه ی ناقصی که می دانستم در نخستین جست و جو ها به ماهنامه ی ( فرانسوی) شعر رسیدم و در این مجله بود که به لورکا برخوردم ، به شاهکاری چون قصیده برای شاه هارلم... جست و جو و پیگیری ادامه داشت و من کم و بیش داشتم در نیما متحجر می شدم که به ناگهان" الوار" را یافتم... باری آشنایی با الوار منجر به کشف جوهر شعر و زبان شعر ناب شد. و همین کشف اخیر بود که بعد ها به مکاشفات دیگری انجامید. مکاشفاتی که بی پی بردن به جوهر ناب شعر میسر نبود: کشف حافظ و ملا (مولوی) و کشف فردوسی از نظر ارزش صوتی کلمه. بدین ترتیب بود که من از نیما جدا شدم." (1)
اگر شاملو به نیما اکتفا می کرد ، اگر به تقلید صرف رضایت می داد ، امروز ما می توانستیم او را هم در کنار خیل عظیم مقلدان صرف روانه ی زباله دان تاریخ کنیم.( این موضوع می تواند تلویحاً دلیلی بر این سئوال شما باشد که چرا ما دیگر شاعران بزرگی در حد و اندازه ی شاملو و اخوان و نیما نداریم. چرا که اخلاف اینان به تقلیدی بسنده کرده اند ونتوانسته یا نخواسته اند پا را از گلیم شاملو و اخوان و نیما درازتر کنند. در واقع شاعران بعدی خود آفریننده نبودند.)
آنچه که من در نامه ی پیش در مورد راز ماندگاری و مقبولیت شاملو برشمردم ( جسارت حمله به سنت ها) تنها دلیلی بسیار کوچک برای پذیرش همگانی آثارش بود ، حال آن که دلایل بزرگ تر همه هنوز در راهند. جسارت بدون پشتوانه ممکن است ابتدا هیاهویی ایجاد کند و مشتری چندی بیابد اما بعد که این هیاهو از بین رفت اگر شاعر چنته ای خالی داشته باشد ، خیلی زود دستش رو می شود. بنابر این برای این که راز این ماندگاری را دریابیم بهتر است نگاه عمیق تری به خود شعر ها بیندازیم:
1- یکی از مهم ترین دلایلی که شعر شاملو را این چنین میان مردم کوچه و بازار آورده استفاده ی او از زبان همین مردم است. شاملو به دو گونه از زبان مردم در شعر هایش استفاده کرده: یا شعر هایی را تماماً به زبان شکسته و عامیانه گفته ، مثل " پریا" ، " قصه ی دخترای نه دریا" ، " شبانه های یه شب مهتاب و کوچه ها تاریکن" و... ، یا این که اصطلاحات عامیانه را با نحو قدیم آمیخته است:
من از آن گونه با خویش به مهرم
که بسمل شدن را به جان می پذیرم
بس که پاک می خواند این آب پاکیزه که عطشان اش مانده ام
بس که آزاد خواهم شد
از هق هق هجاهای همهمه
- در کشاکش این جنگ بی شکوه.
می بینید که چه زیبا تعبیر عامیانه ی " بسمل شدن " ( به معنای کشته شدن) را در کنار تعابیر قدیمی چون " از آن گونه با خویش به مهرم" " عطشان" در ساختاری قدیمی می نشاند بدون آن که خواننده آن را وصله ای زاید و ناجور حس کند؟ و این تنها مشتی نمونه ی خروار است.
امتیاز بزرگ شاملو همین بود . او بعد از آن که ازشعر و ادبیات غربی توشه برگرفت به ادبیات خودمان برگشت ، به میان مردم کوچه آمد( که حاصل آن کتاب کوچه شد) و با استعداد سرشار خود به طور هم زمان ازنحو و ویژگی های آثار قدیمی هم چون " اشعار حافظ" و " تاریخ بیهقی" ، تعابیر زبان مردم عادی ، و جسارت و بی پروایی آثار غربی استفاده کرد و معجون بدیع شعرش از میان این سه آبشخور سر برآورد.
و این تازه ابتدای داستان است.

این نامه هم چنان ادامه دارد....

1- تلخیصی از مقدمه ی کتاب " هم چون کوچه ای بی انتها، احمد شاملو ، انتشارات نگاه".




  امتیاز: 0.00    نمایش یاسخ های این پست  
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline سلیمه_مقصودلو 3 ستاره ها ارسال ها: 90   در :  شنبه 18 تیر 1384 [17:58 ]
  > یک سؤال خطرناک
 

شاملو و اجتماع

آن چه که در اکثر شعر های شاملو محوریت مرکزی دارد ، دغدغه های اجتماعی است. شعر او گویی از قلب اجتماع ، از میان درد های مردم بر می خیزد. بدون آن که بر این برای مردم سرودن رنگی از ریا ، صبغه ی دروغ و قلابی بودن بتوان دید. خود او زمانی گفته بود:" هیچ وقت تصور نمی توانم بکنم که شعر اثر مستقیم زندگی نباشد یا چیزی باشد جدا از ضربه های زندگی. من فکر می کنم این ( شعر) اصلاً صدای آن ضربه هاست."" در باب آن چه زمینه ی کلی شعر مرا می سازد ، می توانم به سادگی گفته باشم که از دیرباز سراسر زندگی من در دلهره و نگرانی خلاصه می شود. مشاهده ی تنگدستی و بی عدالتی در همه ی عمر ، بختک رویاهایی بوده اند که در بیداری بر من گذشته است... بی عدالتی دغدغه ی همیشگی من بوده است..." عدالت جویی و درد اجتماع را داشتن شاید نتیجه ی زندگی فقرآلوده ی کودکی و زندگی سیاست زده و سرشار از زندان و شکنجه ی او در جوانی باشد. او یک بار تا پای مرگ رفت و بعد به زندگی برگشت و بعد از آن بود که دیگر از مرگ نترسید. شعر او سراسر خشم ، امید ، عاطفه است. همین عاطفه است که شعر های اولیه او را به رغم ضعف های زبانی ، موسیقایی و نحوی برای خواننده دلنشین می کند . او در میانه راه شاعری هدفی جز بیداری مردم خواب آلوده ی زمانش ندارد. مخاطبش هم همین مردم عادی ، همین مردم ستم دیده اند:
دیرگاهیست که من سراینده ی خورشیدم
و شعرم را بر مدار مغموم شهاب های سرگردانی نوشته ام که از
عطش نور شدن خاکستر شده اند.
من برای روسبیان و برهنگان
می نویسم
برای مسلولین و
خاکستر نشینان
برای آن ها که بر خاک سرد
امیدوارند
و برای آنان که دیگر به آسمان
امید ندارند
بگذار خون من بریزد و خلا میان انسان ها را پر کند
بگذار خون ما بریزد
و آفتاب ها را به انسان های خواب آلوده
پیوند دهد...
او شعرش را بر مدار و مرکز شهاب های سرگردان، استعداد ها و نیرو های هرز رفته ای می نویسد که از عطش نور شدن ، از تقلای بالیدن و به جایی نرسیدن ، به هیچ کجا رسیدن، خاکستر و نابود شده اند.
او در زمانه ای به سر می برد که در آن :
هر زن
مریمی است
و هر مریم را
عیسایی بر صلیب است
بی تاج خار و صلیب و جل جتا
بی پیلات و قاضیان و دیوان عدالت.(1)
او نمی تواند نسبت به این عیساهای بی تاج خار که بر سر هر برزن بر دار بی عدالتی مصلوب شده اند ، بی تفاوت بماند و شاید همین امر او را بر آن می دارد که به" سهراب سپهری" خرده بگیرد که در زمانه ای که بر سر هر کویش سر انسان را می برند و آب از آب تکان نمی خورد، نباید از گِل شدن آب ترسید.
اما واقعیت های تلخ سیاسی و اجتماعی پتک هایی اند که بر سر شاعر فرود می آیند و امید او را به نا امیدی مبدل می کنند. او که زمانی سروده بود:
من فکر می کنم
هر گز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه ی خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه ی این شورزار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
مجبور می شود اعتراف کند:
فریادی و دیگر هیچ.
چرا که امید آن چنان توانا نیست
که پا بر سر یأس بتواند نهاد.
کویر یأس شاعر که به جنگل شاداب تبدیل شده بود دوباره می خشکد .چرا که " ...بهترین روزهای عمرم را بر سر هیچ و پوچ ، یا در گوشه ی زندان گذرانیده ام یا در پیشگاه عدالتی که به یک دست شمشیری دارد و به دست دیگر ترازویی ؛ اما در ترازو تنها" اتهام" تو را در برابر زری که می توانی بسلفی ، سبک سنگین می کنند...و این زندان ها و زندان ها و زندان ها کفاره ی عشق من و صداقت من بوده است ، کفاره ی زندگی با کسانی که دوستشان داشته ام ، خاطرات مشترکی داشته ایم و بسیاری از اشعار من به نام آن هاست؛ مردمی که یک زمان خوف انگیز ترین عشق من بوده اند ، مرا از گند و نفرت سرشار کرده اند ؛ مردمی که تنها برای آن خوبند که گروهبانی به خطشان کند و از ایشان برای پیشبرد هوس های خویش قشونی ترتیب دهد..."

جنگلِ آیینه فرو ریخت
و رسولان ِ خسته به تبار شهیدان پیوستند ،
و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
چونان کبوتران ِ آزادْ پروازی که به دست غلامان ذبح می شوند
تا سفره ی اربابان را رنگین کنند.
و بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد.
گوری ماند و نوحه ای.
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان ِ بندگی اندر
بمانْد.


[+]پیلات( پیلاطس) :کسی بود که از جانب رومیان حاکم بر یهود بود و تحت فشار یهودیان عیسی علیه‌السلام را به آنان تسلیم کرد تا به صلیب کشند.









  امتیاز: 1.00    نمایش یاسخ های این پست