منو
 کاربر Online
1117 کاربر online
 : تاریخ
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline دبیر دوره متوسطه 2 ستاره ها ارسال ها: 94   در :  شنبه 30 مهر 1390 [10:33 ]
  روایات مورخان اسلامی درباره پادشاهان ساسانی
 

فصل دوم: از پادشاهی هرمزد سوم تا پادشاهی بلاش
1- روایت بلعمی: یزدگرد دوم را دو پسر بود. نام مهتر، فیروز و نام کهتر هرمزد و فیرو زار به سجستان فرستاده و آن پادشاهی بدو داده بود و هرمز با خویشتن داشت. پس از وی هرمز به شاهی نشست. چون سالی چند برآمد هرمز با خلق ستم آغاز کرد و دست به بیداد برد. مردمان عجم از وی بگریختند و سوی فیروز شدند به طالقان (سرزمینی در افغانستان کنونی). چ.ن ملک هیاطله این خبر را شنید گفت خدای بر خلق او را نپسندد و ملک با ظالم پای ندارد. پس فیروز را سپاه داد و بیامد و با هرمز حرب کرد و او را شکست داد و پادشاهی بگرفت و سپاه هیاطله را باز‌گردانید به جای خویش با بسیار نیکوئی و کرامت به ایشان کرد. مرجع اصلی تاریخ بلعمی ص951 مندزج در تاریخ سیاسی ساسانیان، نوشته استاد مشکور جلد اول ص583.
روایت دینوری درباره هرمزد سوم: دینوری در اخبار الطوال ص62 که در ص583 کتاب تاریخ ساسانی نوشته استاد مشکور ضبط شده می نویسد: «هرمز سلطنت را پس از پدر به خود اختصاص داد. پس فیروز از او بگریخت و به کشور هیاطله پناهنده شد. این کشود شامل تخارستان، چغافیان و کابلستان و سرزمین هائی با بود که آن سویه رود «آمویه» در نزدیکی بلخ واقع است». فیروز سپس از شهریار هیاطله خواست او را یاری کند. پادشاه تخارستان به او گفت، من وقتی تو را یاری خواهم کرد که سوگند یاد کنی که برادر بزرگتر هستی. فیروز سوگند یاد کرد. شهریار هیاطله فرمود که فیروز را با یک سپاه هزار نفری مجهز کنند، به شرط آن که او شهر «ترمذ» را مرز ایران و تخارستان قرار دهد. پس فیروز با آن سپاه به ایران آمد و مردم فیروز را از برادرش هرمز به سبب جور و ستمی که داشت به جهانداری شایسته تر شمردند. فیروز با برادر پیکار کرد و سلطنت را از او بگرفت ولی او را مورد مؤاخذه قرار نداد.
روایت گردیزی در زین الاخبار ص28: گردیزی می نویسد، چون هرمزد به پادشاهی بنشست کارها را به تدبیر راست کرد و مردی با تدبیر بود. به روزگار او خویشان او بر وی بیرون آمدند و حرب ها پیوستند. او همه را به تدبیر کفایت کرد و شر همه دشمنان به کفایت دفع کرد. تا او پادشاه بود ولایت آرمیده بود و احوال مملکت به انتظام. این روایت زین الاخبار در کتاب تاریخ سیاسی ساسانیان نوشته دکتر محمد جواد مشکور ص584 قید گردیده است.
فردوسی درباره هرمز سوم چنین می‌گوید:
چو هرمز برآمد به تخت پدر به سر بر نهاد آن کئی تاج زر
تو پیروز را واژه گفتی به خشم همی آب رشک اندر آمد به چشم
سوی شاه هپتال شد ناگهان ابا لشگر و گنج و چندی مهان
پدر تاج شاهی به کهتر سپرد چو بیدادگر بد سپرد و بمرد
چو لشکر دهی مر مرا گنج هست سلیح و بزرگی و نیروی دست
به پیمان سپارم سپاهی تو را نمایم سوی داد راهی تو را
بدو داد شمشیر زن سی هزار ز هپتا لیان لشکری نامدار
سپاهی بیاورد پیروز شاه که از گرد تاریک شد چرخ ماه
برآویخت با هرمز شهریار فراوان نه برداشت شان کارزار
سرانجام هرمز گرفتار شد همه تاج ها پیش او خوار شد
چو پیروز روی برادر بدید دلش مهر و پیوند او برگزید

پادشاهی پیروز (فیروز) (484-459) به روایت مورخان اسلامی.
1- روایت بلعمی : پس پیروز به ملک بنشست و داد و عدل بگسترد و 26 سال پادشاه بود. چون از ملک او هفت سال بگذشت باران از آسمان بازایستاد به زمین عجم و آن سال قحط اندر جهان افتاد و طعام تنگ‌شد. پیروز به هر شهر کسی فرستاد که خزانه ها را بکنید و طعام همی خرید و به من همی فرستید و بفرمود که طعام از توانگران بستانند و به درویشان دهند. طعام از شهری به شهری مبرید. اگر درویشی از گرسنگی بمیرد بدلش توانگری بکشم. پس خراج از مردمان برگرفت و دو سال هم چنان قحطی بود. سال دیگر پیروز خواسته خویش بیرون آورد و به درویشان بخشید و هفت سال آن تنگی بماند. او چنان بداشت که به همه پادشاهی وی جز یک تن از گرسنگی نمرد. پیروز اندر اول ستمکار بود چون این قحط بیامد توبه‌کرد. ایزد سبحانه و تعالی آن توبه را پذیرفت و آن قحط از مردمان برگرفت: منبع تاریخ ساسانیان نوشته استاد مشکور جلد اول از ص592 تا 600.
روایت حمزه اصفهانی درباره پیروز پادشاه ساسانی
پیروز پسر یزدگرد، شهرهائی ساخت که از آن جمله یکی در سرزمین هند و دیگری در اطراف آن بود و آن‌هائی که به نام های او مشتق می شد مانند : رام پیروز و روشن پیروز نام داشت. در نواحی ری، گرگان و آذربایجان در هر یک شهری بنا کرد و میان ماوراء النهر و ایرانشهر دیواری بکشید و با روی شهر «جی» (اصفهان) را تکمیل‌کرد و آن را به دست آذرماهان اصفهانی سپرد.
روایت مجمع التواریخ و القصص درباره پیروز
پیروز بناهای بسیار کرده‌است. در عهد او هفت سال قحط افتاد و باران نیامد تا خدای عزوجل رحمت‌کرد و باران داد و آن روز از خرمی آب باران بر یکدیگر همی ریختند و آن را عید کردند و هنوز به کار دارند، آن است که در تقاویم نویسنده و صب الماء (آب ریزان) گویند. در جنگ هیاطله پیروز در کنده افتاد و کشته شد. ص601 کتاب تاریخ سیاسی ساسانیان جلد اول.
روایت ابن اثیر درباره پیروز پادشاه ساسانی. ص601 از تاریخ سیاسی ساسانیان در زمان قحطی در عهد پیروز کسی از اهل کشور از گرسنگی نمرد، مگر یک نفر در یکی از دهات حدود «اردشیر خوره» (اردشیر خره). مدت پادشاهی پیروز 26 سال و به قولی 21 سال بود. مراجعه شود به اخبار ایران از الکامل ابن اثیر ص 80 – 78.
نظر یعقوبی درباره این پادشاه چیست؟یعقوبی در کتاب تاریخ یعقوبی ص 132 می نویسد: مدت قحطی در زمان فیروز سه سال بود و سرانجام در خندقی که پادشاه ترک برای او کنده بود بیفتاد و بمرد. پادشاه ترک اموال او و خواهرش را گرفت و پادشاهی وی 27 سال بود.
مسعودی در مروج الذهب ص 223 چه می نویسد؟
مسعودی می نویسد: «فیروز به دست هیاطله در مرو رود از بلاد خراسان کشته شد و بیست و هفت سال پادشاهی کرد و هیاطله سغد و بخارا و سمرقند را در دست خود داشتند.» طاهر مقدسی در کتاب البداء و التاریخ ص168 می نویسد مدت پادشاهی پیروز 29 سال بود.
ثعالبی درباره اجابت دعای فیروز نزد خداوند چه می‌نویسد؟
ثعالبی در شاهنامه خویش (غرر الاخبار ملوک الفرس) ص 276 که یکی از منابع استاد مشکور است که در ص 602 از جلد اول کتاب تاریخ سیاسی ساسانیان از آن یاد کرده می نویسد:«همین که هفت سال از قحطی بگذشت، روزی فیروز به قصد تفرج به دشت رفته بود، بز کوهی را دید که ریشش از وزش نسیم در حرکت است، بسیار شادمان شد که نسیمی وزیده و گیاهی رسته است. از اسب به زیر آمد و خداوند را سپاس گفت. در همان گاه که او به عبادت مشغول بود بادها بوزیدند و ابرها به حرکت درآمدند و مشکهای آب از آسمان سرازیر شد و خشکسالی بی طرف گردید. فیروز در ناحیه ری شهری به نام «رام فیروز» و در نزدیک جرجان، شهری به نام «روشن فیروز» و در آذربایجان شهری به نام «شهرام فیروز» بساخت. همه پادشاهان فرمانبردار او شدند به جز خشنواز پادشاه هیاطله که در بلخ و طخارستان فرمانروایی می‌کرد.
عوفی در کتاب جوامع الحکایات درباره پیروز چه می‌نویسد؟
فیروز لشکرها جمع کرد و قصد ولایت تخارستان کرد، خشنواز بزرگان را خواسته و به آن ها گفت که مرا با لشکر فیروز طاقت نیست، تدبیری باید اندیشید. یکی از ایشان گفت اگر پادشاه زن و فرزند مرا قبول‌کند، من شر فیروز و لشکر او را کفایت کنم. پس دست خود ببرید و بر گذرگاه نشست. چندان که فیروز در رسید و او خود را بر او عرضه کرد. فیروز او را نشناخت و گفت، این چه حال است؟ مرد گفت من مدتی خشنواز را پند دادم و گفتم مصلحت آن است که با فیروز در مصالحت کوشی، مرا به طرفداری تو متهم کرد و دست من ببرید. فیروز به سخن او فریفته شد و او را به راهنمایی برگزید. چون پنج شبانه روز برفتند، ایشان را آب و حیوان نماند و آن مرد دست بریده بمرد و گفت غرض من به حصول پیوست و کارا به مراد من شد. ناگاه خشنواز با لشکریان خود بیرون آمد و فیروز ناچار شد با او صلح کند. پس از سه سال فیروز خواست که این شکست را جبران کند و چون عهد کرده که از منار معهودی نگذرد، نصیحت مؤبدان و بزرگان را نشنید و برای آن که نقص سوگند خود نکرده باشد دستور داد آن مناره را از بن برکنند و برگردونه ها نهاد. پنجاه پیل آن را بکشید و در دنبال سپاه آوردند. خشنواز دستور داد که در سر راه او خندق ها بکنند و آن را پر آب کردند و سر آن را به چوب های ضعیف بپوشاندند. چون لشکر فیروز برسید بفرمود تا آن عهدنامه بر سر نیزه کردند و گفت همین عهدنامه انصاف من از تو بستاند. هنوز فیروز حمله نکرده بود که هیاطله پشت برادند و فیروز با لشکر در دنبال ایشان بتاختند و جمله در آن خندق ها افتادند. خشنواز بازگشت و شمشیر در ایشان نهاد و آنان را از دم تیغ بگذرانید و فیروز را مرده از آن خندق بیرون آوردند و بازوی او تعویذی یافتند که نسخت گنج های او بود.
پادشاهی فیروز به روایت فردوسی توسی
بیامد به تخت کشتی نشست چنان چون بود شاه یزدان پرست
همی بود یک سال با داد و پند خردمند از هر بدی بی گزند
دگر سال روی هوا خشک شد ز تنگی به جوی آب چون مشگ شد
سه دیگر همان و چهارم همان ز خشگی بند هیچ کس شادمان
شهنشاه ایران چو دید این شگفت خراج و گزیت از این جهان برگرفت
به هر شهر کانبار بودش نهان ببخشید بر کهتران و مهان
خروشی بر آمد ز درگاه شاه که ای نامداران با دستگاه
غله هر چه دارید بپراکنید ز دینار پیروز گنج آکنید
کسی کو همی میرد از قحط نان ز برنا و از پیرمرد نوان
بر یزم ز تن خون انباردار که او کار یزدان گرفتت خوار
بر این گونه تا هفت سال از جهان ندیدند سبزی کهان و مهان
بهشتم بیامد مه فروردین برآمد یکی ابر با آفرین
همی در ببارید بر خاک خشک همی آمد از بوستان بوی مشک
چو پیروز از آن روز تنگی برست به آرام بر تخت شاهی نشست

  امتیاز: 0.00