منو
 صفحه های تصادفی
ادعای دجال
تلویزیون چگونه کار می کند؟
مریستم
ابن هیثم بصری
دستور معاویه برای بیعت مردم مدینه با یزید
اگزما
معنای حزب علی علیه السلام
جبرئیل
کشفیات علم فیزیک
عبدالحسین زرین کوب
 کاربر Online
311 کاربر online
 : خلاقیت
برای پاسخ دادن به این ارسال باید از صفحه قبلی اقدام کنید.   کاربر offline دبیر دوره متوسطه ارسال ها: 94   در :  چهارشنبه 30 شهریور 1390 [07:04 ]
  نقد و بررسی خلاقیت و نیروهای غیر عقلانی
 

نقد و بررسی خلاقیت و نیروهای غیر عقلانی:
همان طور که در متن مطالعه نموده‌اید، خلاقیت با نیروهای غیرعقلانی ارتباط دارد اما ساز و کار این ارتباط چندان مشخص نشده است و دانش کنونی توان پاسخ گویی دقیق به آن را ندارد. خیلی ها خلاقیت را متاثر از یک یا چند عامل می پندارند و قطعاً این گونه تصورات دور از واقعیت است به طور مثال اینشتین، معتقد است که تخیل و خیالپردازی از داشتن علم و آگاهی قوی تر است اما خود اینشتین نیز کاملاً بر چگونگی خلاقیت خویش وقوف نداشته است. او فقط لحظات یا شرایطی را برای جرقه های ذهنی اش مطرح می کند که این لحظات به واقع نمی توانند ریشه اصلی خلاقیت وی باشند و طبعاً محصول ده ها و ده ها عاملی هستند که نه تنها برخورد وی بلکه بر متخصصان علوم مختلف نیز پوشیده مانده اند. آیا واقعاً آن لحظات عجیب و سحرانگیز عامل خلاقیت این افراد شده اند؟ بدون تردید، پاسخ ما منفی است و در نقدهای پیشین نیز دلایل متعددی را برای این موارد آورده ایم که به کاربر گرامی توصیه می شود نقدهای قبلی را مطالعه نماید. به هر روی، ناشناخته بودن خلاقیت، بخاطر پیچیدگی آن است و شکی نیست که روزی این ناشناخته ها آشکار خواهند شد و با تحقیقات آتی، دریچه های تازه ای بر روی ما گشوده خواهند شد. اما رابطه خلاقیت با نیروهای غیرعقلانی چگونه رابطه ای است؟ آیا واقعاً خلاقیت حاصل اعماق ذهن انسان است،اعماقی که تاریک و مبهم و ناشناخته اند؟ آیا ناهشیار انسان این قدرت را دارد که سبب بروز خلاقیت شود؟ برخی بر این باورند که خلاقیت ناشی از پیچیدگی های مبهم ناهشیار ذهن آدمی است ولی ما در نقد ناهشیاری پیشین خود یادآور شدیم که بخش ناهشیار ذهن آدمی، توان به وجود آوردن خلاقیت را ندارد چرا که بر طبق تئوری ها، این بخش اصولاً واجد چنین صفاتی نیست. در بخش هشیار ذهن آدمی، یک بخش دیگری وجود دارد که می تواند خیلی از رویدادها را در هنگامی که بخش هشیار ذهن مختل شده است ادراک کند که به این بخش، ناظر پنهان می گویند (Hidden observer). مفهوم ناظر پنهان ریشه در مشاهدات هیلگارد دارد (بخش مربوط به ناظر پنهان برگرفته از کتاب زمینه روانشناسی نوشته هیلگارد واتکینسون می باشد که می توانید به این کتاب مراجعه نمایید).
هیلگارد (1986Hilgard ) متوجه شد که در بسیاری از افراد هیپنوتیسم شده، بخشی از ذهن که خارج از حیطه آگاهی است، ظاهراً نوعی نظارت کلی بر تجارب او دارد. این یافته ها به شرح ذیل است: هیلگارد، در شزایطی بسیار شگفت انگیز موفق به کشف دو فرایند موازی تفکر در هیپنوتیسم شد. در کلاس برای نمایش علمی هیپنوتیسم، آزمودنی مجرب و تصادفاً نابینایی را، انتخاب کرده بود. هیلگارد در آزمودنی، ناشنوایی ایجاد کرد و به او گفت زمانی قادر به شنیدن خواهد شد که دستی بر شانه اش گذاشته شود. آزمودنی که تماس خو د را با جهان خارج از دست داده بود، حوصله اش سر رفت و شروع کرد به فکر درباره چیزهایی دیگر. هیلگارد به شاگردان اش نشان داد که این آزمودنی از پاسخ دهی در برابر صدا و صحبت به کلی ناتوان است. اما بعد این سوال پیش آمد که آیا آزمودنی واقعاً تا آن اندازه که گمان می کنیم فاقد پاسخ گویی و پاسخ دهی است؟ هیلگارد با صدای آرام از آزمودنی پرسید: با این که در حالت ناشنوایی هیپنوتیسمی هستی، ممکن است چیزی در وجود تو هنوز قادر به شنیدن باشد؟ اگر چنین است، لطفاً انگشت سبابه ات را بلند کن. در برابر حیرت حاضران و حتی خودآزمونی هیپنوتیسم شده، انگشت او بلند شد.
در این موقع، آزمودنی اظهار داشت می خواهد بداند قضیه چیست؟ هیلگارد دستی بر روی شانه آزمودنی گذاشت تا بتواند بشنود و به وی قول داد که بعداً ماجرا را توضیح خواهد داد. در عین حال، از آزمودنی پرسید که آیا چیزی به یاد می آورد یا نه؟ آزمودنی توضیح داد تنها چیزی که به خاطر دارد این است که همه جا را سکوت فرا گرفت، بعد حوصله اش سر رفت و شروع کرد به فکر کردن درباره مساله یی در آمار، و آنگاه احساس کرد که انگشت سبابه اش بلند می شود و بنابر این، خواست علت آن را بداند. سپس هیلگارد به آزمودنی گفت: می خواهم از آن قسمت از وجودت که به من گوش داد و موجب شد انگشت تو حرکت کند، گزارشی بشنوم و اضافه کرد که خود آزمودنی قادر به شنیدن گفته های خودش نخواهد بود. معلوم شد که این بخش دوم از آگاهی آزمودنی، تمام آن چه را که اتفاق افتاده بود شنیده و می تواند آن را گزارش دهد.
از این رو به نظر می رسد که بخش های هشیار ذهن، مسوول اعمال فکری و قوای عقلانی می باشند و اصولاً بخش ناهشیار ذهن، با تفکر سر و کار چندانی ندارد و غالب هیجانات و عواطف و جز آن در این بخش وجود دارند. در مثال معروفی که از ناهشیاری آورده می شود کشف شیمی دان بزرگ ککوله را به عنوان شاهد می آورد، در واقع حاصل ناهشیاری نبوده و اگر به حالت های توصیف شده از زبان ککوله توجه نماییم در می یابیم که او به گونه ای در مرزهای خواب و هشیاری غوطه ور بوده است. حالت گوش بزنگی ککوله (...من با یک نور، با یک جرقه آتش، ناگهان از خواب پریدم...) حکایت از آن دارد که ککوله با غوطه ور بودن در مساله به خواب رفته و فرایند تفکر، هم چنان در وی ادامه داشته و هر لحظه او را برای بیدار شدن آماده می کرده است. در متن آمده است: ... اگر خلاقیت، بین عقلانیت و غیر عقلانیت، بین نیروهای ناشناخته و شناخته، بین امور عادی و غیر عادی، رفت و برگشت دارد، بنابر این، بخاطر این رفت و برگشت های پیوسته، احتمال این که شخص به بیماری یا حالات غیر عادی روانی مبتلا شود، زیادتر است و شاید از همین جهت است که حالات غیر عادی در افراد خلاق بیشتر دیده می شود.... این نظر، به کلی اشتباه است. خلاقیت، ناشی از نیروهای ناشناخته و غیر عادی نیست و فقط امور غیر عادی و ناشناخته، شرایط یا حالات خلقی و هیجانی و روحی خاصی را به وجود می آورند که آن حالات ممکن است شرایط بروز خلاقیت را آسان تر نماید مثلاً در بیماری های روانی، شخص از واقعیت ها فاصله می گیرد و احتمالاً از موانعی که در حالت عادی ذهن او را مسدود می کرده اند، کاسته شده و فرصت تفکر ناب بیشتری به شخص دست می دهد. از این رو، بیماری های روانی، بستری را فراهم می کنند که شرایط اندیشیدن را آسان تر می سازند نه این که این بیماری ها عامل خلاقیت باشند. فرضاً فردی که افسرده می شود ممکن است در یک دوره هایی آن چنان در خود فرو رود که تمام دنیای درون اش، تمام خاطرات، تجارب و اطلاعات دوره های قبل در یک جا جمع شده و شخص با پردازش و مرور آن ها به یک نوع پیوندها و ارتباط هایی بین آن تجارب و امور دست یابد که در حالت عادی چنین امکانی برایش امکان پذیر و مهیا نشود.
بنابراین، این بیماری یا هر بیماری دیگر، ممکن است کارکرد ثانوی برای فعال سازی اندیشه و تفکر و استدلال داشته باشند. شاید از همین رو است که هنرمندان و افراد خلاق ترجیح می دهند که دوره هایی از رنج و پریشانی روانی را تجربه کنند چرا که گویی آنان به صورت ناهشیار یا حتی هشیار پی می برند که وجود این حالات روانی، سبب برانگیخته شدن تفکر و ابداع آنان می شود. از سوی دیگر، به خوبی می دانیم که هر فرد مبتلا به بیماری یا رنج روحی، فرد خلاقی نخواهد شد چرا که افراد خلاق، دارای انگیزه خلاق بودن هستند و این انگیزه ها، آنان را به روش های گوناگونی می کشاند که به نظر می رسد تغییرات خلقی و بی ثباتی هیجانی و عاطفی، کارکرد مناسب تری در بر داشته و آنان را به سمت تفکرات عمیق تر می کشاند و آنها را به صورت عمیق با کار و حرفه یا وظیفه شان پیوند می زند. این خیلی طبیعی است که نویسنده ای در هنگام خلق اثر و شخصیت های خود گریه کند یا عصبانی شود و... چرا که بی ثباتی هیجانی، امکان همانند سازی با شخصیت های وی را بیشتر می سازد و اگر این بی ثباتی ها جزیی از امور روزمره این افراد شوند، طبعاً بر روی شخصیت آنان اثر گذاشته و رفته رفته به بیماری های خفیف یا شدیدی گرفتار می آیند. این نوع نقش پذیری ها و البته حساسیت در ادراک واقعیت های پیرامون افراد خلاق، آنان را بیشتر مستعد به بیماری های روانی می کند. از همین جهت است که بیماری های روانی در بین هنرمندان، بیشتر دیده می شود زیرا آنان با نوع بشر، عواطف و احساسات و هم چنین توقعات آنان در ارتباط بیشتری قرار دارند. لذا هر نوع فرد خلاق یا هر نوع خلاقیتی الزاماً با بیماری های روحی سر و کار ندارد اما نمی توان غم درد و رنج را در آنان نادیده و کم اهمیت تلقی کرد. اصولاً افرادی که هیچ گونه درد و رنجی را تجربه نکرده و به صورت عمیقی با آن ها ارتباط برقرار نمی کنند، طبعاً نمی توانند برای زندگی و برای نوع بشر، آموزگاران شایسته ای باشند. درد و رنج در تمام یا غالب فرهنگ ها، عاملی برای رشد اشخاص محسوب می شود. انسان بی درد، انسان آفریننده ای نخواهد بود. حتی وقتی که از سلامت روانی سخن به میان می آوریم بدان معنا نیست که افراد خلاق هیچ گونه بی ثباتی را تجربه نکنند و همیشه شاداب و سرزنده و... باشند، بلکه در مفهوم سلامت روانی، رنج و آگاهی و نوع دوستی و حساسیت به دردهای بشری و جز آن وجود دارد و به معنای انسان همیشه خندان نیست. تعادل در این احساسات شرط سلامت روانی و عقل است ولی به هر تقدیر، دوره هایی پدید می آیند که یک فرد خلاق، بی ثباتی بیشتری را تجربه می کند و یا شاید کار چندانی در این خصوص نمی توان انجام داد چرا که آفرینندگی با رنج توام است.
به رنج اندر آری تن ات را رواست که خود رنج برده به دانش سزاست «فردوسی»
اصولاً هر چه میزان و بی ثباتی های خلقی و روانی کاهش یابد احتمال مشارکت عقل و منطق با عواطف بیشتر می شود و شاید از همین روست که تحقیقات متعددی بر این نکته تاکید کرده اند که بیماری افسردگی خفیف و هم چنین هیپومانی خلاقیت بیشتری را به همراه دارد چرا که شدت بی ثباتی هیجانی در آنها آنقدر نیست که فرایند تعقل را به کلی مخدوش نماید. به طور کلی، بی ثباتی های هیجانی سبب سست شدن تداعی ها و ارتباطات ذهنی از واقعیت ها می شوند و شخص برای سازماندهی مجدد ذهن خود، به یک نوع پیوندها و ارتباطاتی دست پیدا می کند که از طریق این بی ثباتی ها حاصل می شوند و شکل تازه و نویی به خود می گیرند که در حالت عادی گاهی اوقات امکان دست یافتن به این پیوند ها امکان پذیر نمی باشد. دوباره خاطرنشان می سازیم که صفت جستجوگری در هر شخصی وجود ندارد و فقط کسانی که کنجکاو و خواهان حقیقت هستند به دنبال جستجوگری می روند و در فرصت مناسب به ابداع و نوآوری و خلاقیت دست می یابند. از این رو هر بی ثباتی هیجانی در هر فردی موجب خلاقیت نمی شود و شاید به قول پرلز (Perlz) که یکی از روانشناسان مطرح مکتب گشتالت است (Gestalt)، ذهن این افراد، در برابر حالت های نیمه تمام، حالت هایی که به نتیجه نمی رسند، هم چنان فعال بوده و در زمان مقرر، به طور ناگهانی، این ناتمام بودن ها را تکمیل می کند و به تجربه آها! فهمیدم! دست می یابد. اگر ملاحظه شود که خیلی از افراد خلاق و دارای بیماری های روانپزشکی از درمان خود اجتناب می کنند از همین روست که آنان از میزان قابل توجهی از انگیزه برخوردارند و میل اشتیاق برای رشد و تعالی دارند.
به هر تقدیر، خلاقیت، ناشی از نیروهای ناشناخته و مبهم نمی باشند بلکه افراد خلاق، غالباً سالیان سال با طرح ها و ایده های خود فکر می کنند اما توانایی پیوند برقرار کردن بین عناصر و ساختار پراکنده آگاهی و اطلاعات دریافتی را ندارند و فقط در زمان های خاصی ، به توانایی پیوند برقرار کردن بین آن عناصر دست می یابند و این توانایی الزاماً ناشی از بیماری یا شرایط ناهشیاری کامل نیست. لذا نباید بیماری های روانی را امتیازی برای بروز خلاقیت به شمار آورد.
رومن رولان نویسنده شهیر فرانسوی در مقدمه کتاب خود در خصوص زندگی نامه میکل آنژ عبارات زیبایی دارد که در خاتمه به آن اشاره می شود: ... از ما انتظار نداشته باشید که مانند بسیاری از نویسندگان، این تضاد درونی را نشانه دیگری از بزرگی به حساب آوریم!
ما هرگز نخواهیم گفت که گیتی به چشم بزرگان خوار و کوچک می نماید و روح بلند پروازشان در جهان ما نمی گنجد، زیرا، اضطراب روحی نشانه بزرگی نیست. هرگونه ناهماهنگی میان انسان و محیط، میان زندگی و قوانین آن، حتی در نزد مردان بزرگ، نه تنها نشانه بزرگی شان نیست، بلکه خود، دلیل بر ناتوانی آنها است. چرا بکوشیم این ناتوانی را بپوشانیم؟
مگر آن که ناتوان تر است، سزاوار عشق نیست؟ برعکس، او بیشتر شایسته دوست داشتن است، زیرا بدان نیاز بیشتری دارد...

  امتیاز: 0.00