ویرایش


آینه ی تنهایی
از روزی که تو مرا ترک گفتی و با دیگرانی، شبانه روز کارم این شده است، جلوی آینه می نشینم، گریه می کنم، برای سلامتی تو دعا می کنم و می کوشم تو را در خود بیابم، چون در این مدّت سعی کرده بودم، هر چه بیشتر، شبیه تو شوم و تلاش می کنم خود را آماده نگاه دارم و از عیب هایم بکاهم، تا هر لحظه تو بازگشتی، مهیّا باشم. البته من متوجّه نمی شوم که تو تنهایی یا با کسی جز من هستی، چون وقتی به تو می نگرم، مانند خورشیدی می درخشی، به همین جهت دیگر کسی جز تو را نمی بینم. ولی باید به من حق بدهی که در هر صورت چون با من نیستی ناراحت باشم.
امّا تو چه بس عاقلی که اقیانوس وجودت را یک دفعه بر من عرضه نکردی، چون به سیلی می ماند که وجودم را متلاشی می کرد؛ امّا با این همه چه شیرین است، حل شدن در تو.
چند وقت یک بار این فکر به سراغم می آید که تو بازنخواهی گشت، امّا هیچ گاه این فکر در قلبم ننشسته است، نوری در دلم می گوید که تو همیشه با من هستی و به موقع بازخواهی گشت، امّا بدان عزرائیل بالای سرم پر می کشد، دیر باز نگردی. از طرفی هم فکر می کنم همین انتظار هاست که عشق را افزون می کند.
در یکی از این شبها، جلوی آینه خوابم برده بود که با صدای زنگ ساعت نُه از خواب پریدم. بلند شدم تا به اتاق خواب بروم که ناگهان آینه نظرم را جلب کرد. وای خدای من، چشم هایم را مالیدم. باورم نمی شد، این آینه که اصلاً تخت نیست!
کجایی که ببینی، در غیبت تو، آینه، مظهر صداقت نیز به من دروغ می گوید.
دل درد مند ما را که اسیر توست، یارا !
به وصال، مرهمی نه چو به انتظارخستی.


تعداد بازدید ها: 6797