منو
 کاربر Online
996 کاربر online

مارکس و اساس دین

تازه کردن چاپ
(cached)

  • در دورانی از زندگی مارکس ، زمینه فکری فلاسفه آلمان را این حقیقت تشکیل می‏داد که در برابر سؤال «خدا چیست؟» و «خدا کیست؟» می‏گفتند: انسان خداست. هگل معتقد بود که باید خداوند را به عنوان حقیقت و اساس وجود انسان بشناسیم و تلاش‏های او را برای دسترسی به مقام والای خدایی و ایجاد هماهنگی و نزدیکی با روح مطلق ارج نهیم. مارکس با توجه به این قسمت از عقاید هگل، که می‏گفت: خدا به عنوان حقیقت و اساس وجود انسان است ، به بیراهه رفته و گفته است: منظور هگل از بیان این نکته آن است که انسان در واقع همان خدایی است که از الوهیت ‏خود خارج شده، سقوط کرده و از اصل خویش دور مانده است. این زمینه فکری را باید بیشتر ساخته فوئر باخ دانست که مارکس بسیار از او متاثر است. فوئر باخ، که از فلاسفه آلمانی و در زمان خود مشهور بود، اساس محکمی بر فلسفه بشرگرایی یا اومانیستی نهاد و آن را رونق بخشید. او گفت: انسان خدایی است که خود را خلق کرده است و به این ترتیب، خداگرایی هگل به شکل انسان‏گرایی یا اصالت فرد رو نمود.

  • او معتقد بود که در فلسفه هگل ، انسان فردی خورد شده در برابر خداست و آن آشتی، که هگل بین انسان و خدا قرار داد، موجب شد که خدا عظمت پیدا کند و انسان در پای آن له شود. لذا، باید انسان را نجات داد و او را از خدایی که خود ساخته است، آگاه کرد. انسان در واقع، خود، خدایی است که صفات خویش را به آسمان افکنده و بشر تنها در برابر عجز خود نسبت‏به طبیعت، صفت الوهیت را به طبیعت و نوع بشری داده است و نوع بشری همه اوصافی را که خدا می‏توانست داشته باشد، داراست. لذا، آن را خدا شمرده است. بر این اساس، در نظر او، علت واقعی اعتقادات دینی به طبیعت انسانی و شرایط زندگی و محرومیت او بر می‏گردد.
  • اساسی که فریر باخ بنا نهاد زمینه را برای رویش اندیشه‏های مارکس و همکار او، انگلس، باز کرد. در دورانی که او به عنوان یک فیلسوف غیر مذهبی جلوه‏گری می‏کرد، او اصل دیالکتیک را از هگل گرفت و آن را در قالب ماتریالیسم درآورد و در حقیقت مساله روح مطلق و ایده‏آلیسم عینی هگل را به ماده‏گرایی مبدل ساخت، ولی در عین حال، اسلوب دیالکتیکی او را پذیرفت و در این بین، مذهب و خدا حذف شد. مارکس در این دوران بیشترین تاخت و تازها را به مذهب و هر نوع خدانگری داشته و بیشترین مخالفت‏های او با مذهب در کتابها و نامه‏هایی که در این دوران یعنی تا سال حدود 1848 ،داشته، ابراز شده است. او در کتابهایی از جمله خانواده مقدس و نقد فلسفه هگل ، عمدتا به شکلی به رد خدا و بیگانگی انسان از خود و رد مذهب پرداخته است. با توجه به نوشته‏های مارکس به خوبی نظر او بر توهمی و غیر واقعی بودن دین، که همچون هاله‏ای اطراف انسان را گرفته و مانع از درک خود و پیشرفت او می‏باشد، هویداست.

منابع

  • فصلنامه نقد و نظر، شماره 2، سال اول، ص 95
  • کلام جدید،عبدالکریم‏سروش، ص‏97
  • آندره پیتر، مارکس و مارکسیسم، شجاع‏الدین ضیائیان، ص‏263


تعداد بازدید ها: 16681


ارسال توضیح جدید
الزامی
big grin confused جالب cry eek evil فریاد اخم خبر lol عصبانی mr green خنثی سوال razz redface rolleyes غمگین smile surprised twisted چشمک arrow



از پیوند [http://www.foo.com] یا [http://www.foo.com|شرح] برای پیوندها.
برچسب های HTML در داخل توضیحات مجاز نیستند و تمام نوشته ها ی بین علامت های > و < حذف خواهند شد..