منو
 صفحه های تصادفی
رابطه بین سرعت نور و ضریب شکست
برگهای شانه ای زوج
متن زیارت حضرت و فضیلت آن
حکیم عمر خیام
انواع کوه
میمتیت
فرمانروایان آق قویونلو
اسکولیوز
اباقا خان ایلخان مغول
جرم نسبیتی
 کاربر Online
1183 کاربر online

عمرو بن جموح

تازه کردن چاپ
فرهنگ > الهیات > دین اسلام > شیعه > کلیات > شخصیت ها
فرهنگ > الهیات > دین اسلام > شیعه > کلیات > عقاید
(cached)

ایستادگی تا آخرین نفس


عمروبن جموح مردی بود که یک پایش لنگ بود و به حکم قانون اسلام جهاد از این آدم برداشته شده بود (لیس علی الاعرج حرج: بر انسان لنگ وظیفه¬ای نیست) جنگ احد پیش آمد.

این مرد چند پسر داشت. پسرهایش سلاح پوشیدند.
گفت منهم باید بیایم به جنگ و شهید بشوم.
پسرها مانع شدند.
گفتند پدر، ما می رویم و تو در خانه بمان، چون وظیفه نداری.
پیرمرد قبول نکرد.
رفتند سران فامیل را جمع کردند تا مانع رفتن پیرمرد بشوند ولی موفق نشدند.
پیرمرد نزد پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رسید گفت: یا رسول الله این چه وضعی است؟ چرا بچه های من مانعند و نمی گذارند که من شهید بشوم.
اگر شهادت خوب است برای من هم خوب است.
رسول اکرم فرمودند: مانع او نشوید، این مرد آرزوی شهادت دارد.
بر او واجب نیست ولی حرام هم نیست.
آرزوی شهادت دارد مانعش نشوید.

خوشحال شد، مسلح شد و آماده جهاد گشت.
وقتی که به میدان جنگ آمد یکی از پسرهایش چون پدر ناتوان بود دائماً مراقبش بود ولی پدر بی پروا خود را به قلب دشمن می زد تا بالاخره شهید شد و یکی از پسرهایش هم در این جنگ شهید شد. احد نزدیک مدینه است.

مسلمین در احد وضع ناهنجاری پیدا کردند خبر رسید به مدینه که مسلمین شکست خورده اند.
زن و مرد مدینه بیرون دویدند از جمله همسر عمروبن جموح.
این زن جنازه های شوهرش و پسرش و برادرش را پیدا کرد و هر سه جنازه را بر یک شتر گذاشتند و به طرف مدینه حرکت کردند تا آنها را در بقیع دفن کنند.
ولی متوجه شد که این حیوان با ناراحتی به طرف مدینه می آید.
مهار شتر را به زحمت می کشید، قدم قدم و یکپا یکپا می آمد.

در این بین زنهای دیگر از جمله عایشه هم می آمدند بطرف احد.
عایشه پرسید از کجا می آیی؟ گفت از احد.
گفت بار شترت چیست؟ آن زن با خونسردی گفت جنازه شوهرم، پسرم و برادرم می برم که آنها را در مدینه دفن کنم.
گفت قضیه چیست؟ گفت الحمدلله بخیر گذشت و جان مقدس پیامبر سالم است و خداوند شرّ کفار را کوتاه کرد و آنها در حالی که آکنده از خشم بودند برگشتند و چون جان مقدس پیامبر سالم است همه حوادث هیچ است.

بعد گفت ولی داستان این شتر عجیب است مثل اینکه میل ندارد به مدینه بیاید او را به طرف مدینه که می کشم راه نمی آید، ولی به طرف احد که می کشم به سرعت و به آسانی حرکت می کند. عایشه گفت پس بهتر است با هم به حضور رسول الله برویم و از او بپرسیم.
نزد پیامبر رفتند و از ایشان سؤال کردند.
پیامبر فرمود آیا شوهر تو وقتی که از خانه بیرون آمد حرفی هم زد؟ گفت بله یا رسول الله فقط یک جمله گفت. فرمودند چه گفت؟ جواب داد وقتی که از خانه بیرون می آمد دستها را به دعا بلند کرد و گفت خدایا مرا دیگر به این خانه برمگردان.
پیامبر فرمودند همین است. دعای شوهرت مستجاب شده دعا کرده که خدا او را به خانه برنگرداند.

بگذار بدن شوهرت همین جا باشد با شهدای دیگر در احد دفن بشود همه شهدا را در احد دفن می کنیم و همین طور شوهرت را.

منبع:مقاله شهادت؛مرتضی مطهری

تعداد بازدید ها: 11657


ارسال توضیح جدید
الزامی
big grin confused جالب cry eek evil فریاد اخم خبر lol عصبانی mr green خنثی سوال razz redface rolleyes غمگین smile surprised twisted چشمک arrow



از پیوند [http://www.foo.com] یا [http://www.foo.com|شرح] برای پیوندها.
برچسب های HTML در داخل توضیحات مجاز نیستند و تمام نوشته ها ی بین علامت های > و < حذف خواهند شد..