منو
 صفحه های تصادفی
انواع سیستمهای تقویت کننده
خارستانهای اتیوپی
محدودیت عقل و علم
پیامبر اکرم و دایه های متعدد
تعاریف بنیادی نجوم
مرحله اول : زمینه های شکل گیری مذهب از ازمنه قدیم یا تشکیل حکومت
فاصله کشته شدن نفس زکیه تا ظهور
آیرودینامیک پرواز
یکتا پرستی آمنه
رضایت موجودات در دوران حکومت امام مهدی علیه السلام
 کاربر Online
1541 کاربر online

جامعه بی طبقه

تازه کردن چاپ
فرهنگ
(cached)

رستم فرخ زاد با سپاه گران و ساز و برگ کامل برای سرکوبی مسلمانان که قبلاً شکست سختی به ایرانیان داده بودند، وارد قادسیه شد. مسلمانان به سر کردگی سعد وقاص تا نزدیک قادسیه جلو آمده بودند. سعد عده ای را مامور کرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان پیشاهنگ حرکت کنند. ریاست این عده با مردی بود به نام زهره بن عبدالله.

رستم پس از آنکه شبی را در قادسیه به روز آورد، برای آنکه وضع دشمن را از نزدیک ببیند سوار شد و به راه افتاد و در کنار اردوگاه مسلمانان بر روی تپه ای ایستاد و مدتی وضع آنها را تحت نظر گرفت. از نظر عدد و تجهیزات مسلمانان کم بودند اما در عین حال به قلب رستم الهام شده بود که جنگ با این مردم سرانجام نیکی نخواهد داشت.

رستم، زهره بن عبدالله را نزد خود طلبید و به او پیشنهاد صلح کرد، اما به این صورت که پولی بگیرند و به سر جای خود برگردند.

رستم با غرور و بلند پروازی به او گفت: «شما همسایه ما بودید و ما به شما نیکی می کردیم شما از انعام ما بهره مند می شدید و گاهی که خطری از ناحیه کسی شما را تهدید می کرد، ما از شما حمایت و شما را حفظ می کردیم».

زهره گفت: «همه مطالب تو در مورد گذشته صحیح است اما تو باید این واقعیت را درک کنی ما دیگر آن مردم نیستیم که طالب دنیا و مادیات باشیم. ما از هدفهای دنیایی گذشته، هدفهای آخرتی داریم. خدا پیغمبر خویش را در میان ما مبعوث کرد و او ما را به خدای یگانه خواند. ما دین او را پذیرفتیم. خداوند به پیغمبر خویش وحی کرد که اگر پیروان تو بر آنچه به تو وحی شده ثابت بمانند، خداوند آنان را بر همه اقوام وملل دیگر تسلط خواهد بخشید، هر کس به این دین بپیوندد عزیز می گردد و هرکس تخلف کند خوار و زبون می شود».

رستم گفت: ممکن است در اطراف دین خودتان توضیحی بدهی؟

«اساس و پایه و رکن دین دو چیز است: شهادت به یگانگی خدا و شهادت به رسالت محمد و اینکه او گفته است از جانب خداست.

آزاد ساختن بندگان خدا از بندگان انسانهایی مانند خود.مردم همه از یک پدر و مادر زاده شده اند، همه فرزندان آدم و حوا هستند.
بنابراین همه برادر و خواهر یکدیگرند».
__

اگر ما اینها را بپذیریم و قبول کنیم آیا شما باز خواهید گشت؟

«آری قسم به خدا، دیگر قدم به سرزمینهای شما نخواهیم گذاشت، مگر به عنوان تجارت یا برای کار لازم دیگری از این قبیل، ما هیچ مقصودی جز اینکه گفتم نداریم».

«یک اشکال در کار است، از زمان اردشیر در میان مردم ایران سنتی معمول و رایج است که با دین شما جور در نمی آید از آن زمان رسم بر این بوده که طبقات پست از قبیل کشاورز و کارگر حق ندارند تغییر شغل دهند و به کار دیگر بپردازند.

«اما ما نمی توانیم مثل شما باشیم و طبقاتی آنچنان در میان خود قائل شویم. ما عقیده داریم امر خدا را در مورد همان طبقات پست اطاعت کنیم. ما باید به وظیفه خود در قبال دیگران به خوبی رفتار کنیم، و اگر به وظیفه خودمان عمل کنیم عمل نکردن آنها به ما زیان نمی رساند. عمل به وظیفه مصونیت ایجاد می کند».

img/daneshnameh_up/f/fd/iran12.jpg

رستم بزرگان سپاه را جمع کرد و سخنان این فرد مسلمان را برای آنان بازگو کرد آنان به سخنان آن مسلمان توجه نکردند. رستم به سعد وقاص پیغام داد که نماینده ای رسمی برای مذاکره پیش ما بفرست. سعد خواست هیاتی را مامور این کار کند، اما ربعی بن عامر که حاضر مجلس بود صلاح ندید؛ گفت: «ایرانیان اخلاق مخصوصی دارند. همین که یک هیات به عنوان نمایندگی به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار می دهند و خیال می کنند ما چون به آنها اهمیت می دهیم هیاتی فرستاده ایم. فقط یک نفر بفرست، کافی است».

سعد وقاص نماینده مسلمانان آمد و رستم درباره کیفیت برخورد با سعد مشورت کرد به اتفاق کلمه رای دادند که باید به او بی اعتنایی کرد و چنین وانمود کرد که ما به شما اعتنایی نداریم. کوچکتر از این حرفها هستید.

رستم برای آنکه جلال و شکوه ایرانیان را به رخ مسلمانان بکشد، روی تختی زرین نشست فرشهای عالی گستردند.

نماینده مسلمانان، در حالیکه بر اسبی سوار و شمشیرش در غلافی کهنه پوشیده وارد شد. وقتی فهمید که این زینتها برای این است که به رخ او بکشند متقابلاً برای اینکه بفهماند ما به این جلال و شکوه اهمیت نمی دهیم، همینکه به کنار بساط رستم رسید با اسب داخل شد و تا نزدیک تخت رستم با اسب رفت.

از اسب پیاده شد یکی از متکاهای زرین را با نیزه سوراخ کرد و لجام اسب خویش را در آن فرو برد و گره زد. به او گفتند: «اسلحه خود را تحویل بده، بعد برو نزد رستم».

گفت: «تحویل نمی دهم. شما از ما نماینده خواستید و من به عنوان نمایندگی آمده ام، اگر نمی خواهید برمی گردم».

رستم گفت: «بگذارید هر طور مایل است بیاید».

ربعی بن عامر، با وقار و طمانینه خاصی در حالی که قدمها را کوچک بر می داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده می کرد عمداً فرشها را پاره می کرد، تا پای تخت رستم آمد. وقتی که خواست بنشیند، فرشها را عقب زد و روی خاک نشست.

گفتند: چرا روی فرش ننشستی؟

گفت «ما از نشستن روی این زیورها خوشمان نمی آید»

مترجم مخصوص رستم از او پرسید: شما چرا آمده اید؟

«خدا ما را فرستاده است. خدا ما را مامور کرده بندگان او را از سختیها و بدبختیها رهایی بخشیم و مردمی را که دچار فشار و استبداد و ظلم سایر کیشها هستند نجات دهیم و آنها را در ظل عدل اسلامی در می آوریم. اگر دین خدا را قبول کردند با آنها کاری نداریم اگر قبول نکردند با آنها می جنگیم، یا کشته می شویم و به بهشت می رویم و یا بر دشمن پیروز می گردیم».

رستم تحت تاثیر این جریان قرار گرفته بود، با زعمای سپاه خویش در کار مسلمانان مشورت کرد و آنها گفت: «چگونه دیدید اینها را؛ آیا در همه عمر سخنی بلندتر و محکم تر و روشن تر از سخنان این مرد شنیده اید. اکنون نظر شما چیست؟»

ممکن نیست ما به دین این سگ در آییم. مگر ندیدی چه لباسهای کهنه و مندرسی پوشیده بود؟»

شما به لباس چه کار دارید؟ فکر و سخن را ببینید، عمل و روش را ملاحظه کنید.

سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت و همفکر و هم عقیده ای نداشت. نتوانست راه حلی پیدا کند و آماده کارزار شد و چنان شکست سختی خورد که تاریخ کمتر به یاد دارد و جان خود را نیز از دست داد.



کامل ابن اثیر ج 2 صفحه 319-321
کتاب: داستان راستان صفحه: 230-235



تعداد بازدید ها: 9053


ارسال توضیح جدید
الزامی
big grin confused جالب cry eek evil فریاد اخم خبر lol عصبانی mr green خنثی سوال razz redface rolleyes غمگین smile surprised twisted چشمک arrow



از پیوند [http://www.foo.com] یا [http://www.foo.com|شرح] برای پیوندها.
برچسب های HTML در داخل توضیحات مجاز نیستند و تمام نوشته ها ی بین علامت های > و < حذف خواهند شد..